|
وبلاگ شخصي
|
در شب ِ بی بدیل ِ آنا آخماتوا و رویای خاطره ی خانه
پشت ِ در و می اندازم
کلیدو سه بار – حد اقل سه بار – توی قفل می چرخونم
و منتظر می شینم که سکوت
به آبی ِ گرگ و میش
اجازه ی واکنش با رنگ ِ زرد ِ ملایمِ پرده ها رو بده
این بهترین سریال ایه که یه زن با یه پیراهن ِ نازک ، قبل از شروع ِ زندگی
هر روز می تونه دنبال کنه ...
23.1.88
سلام جناب ، که توی یه آن ، شخصیت ، لَنگ ِ حوادث ، یا بلعکس موند
سر ِ ظهری که با اون توپ ِ پر می رفتم تو ، هر چی اون بیرون بود ، حتّی برگ های خشکِ توی جوب که با باد صدا می دادن ، یا موتوریه که خاک بر سرش کنن ، وحشی به خاطر ِ تک چرخ ای که زد ، عقده ای ، از زیر ِ کلاه ریختشم معلوم نبود که آدم بخواد بارش کنه ، که من دیگه هیچی ندیدم .
البته بجز ستاره ها و شهاب سنگ هائی که تو سرم به هم می خوردن که خورده ریز های نورانیشون از چشم هام بیرون بزنه ، تا وقتی بازشون می کنم ، بماند که می فهمم تخت ، تختِ خودم نیست ، دومین چیزی که می بینم تیله های خرّم ِ تو باشه .
آخه چشم ، فقط به چشمه که ستاره بارون می شه . تازه بارونش هم بند می آد وقتی صدای چکّه چکّه ی توی دلت ، خبرشون می کنه انگار ، از پشت ِ سر ، با یه لباس ِ سیاه ، با یه داس یا یه چیزی شبیه ِ بی سیم .
آره ، سر ظهری که با اون توپ پر می رفتم تو ، یعنی مشایعت می شدم به داخل ، هر چی اون بیرون بود ، از عوامل ِ بد بختی ِ من بود . آخه تو رفتن ، زوری بود
1.86
دختر کفش ِ ننشو می پوشه
چمدونو هل داده بود که بچسبه به پنجره ی ماشین و نشسته بود ،که دخترش بتونه پهلوش بشینه و همینطور که راننده ، لعنت خدا و مسافراشو برای خودش می خرید ، با آرنجش حواسش به چمدون ام بود که بر نگرده .
پرسیده بود دختر : (( راحتی مادر ؟ ))
و با سر اشاره کرده بود و دختر فهمیده بود : انقدری که لازم نیست بپرسی .
و دوباره سکوت شلاق شده بود و باد ، هیهات ِ روزهای رفته ، که آقا شیشه رو کشیده بود بالا.
آخه می شه . چمدون که تو ماشینی باشه ، سکوتای بعد ِ چند کلام آ ، شلاق می شه اگه چشما درختارو دریابن ، بخصوص که شیشه های ماشین تمیز باشن ، که دیگه هیچی .
جاده ها تا اونجا که چشم کار کنه قصه می گن ، بستگی به ماشینشم داره .
بشه شیشه رو بدی پائین یا نه ؟
باد تو صورتت بخوره ، موهاتو به هم بریزه یا نه ؟
رقص ِ موها رو روی پیشونی یا تو چشمت حس کنی یا نه ؟
جات تنگ باشه ؟ بغل دستی ات کی باشه ؟
کمک فنر ها و صدای موتورا ام قصه ش فرق می کنه و حکایتاش .
***
مادر ، عادت داره ، دست چپشو که روی صندلی جلوئی می ذاره ، با انگشتاش بازی کنه که انگشترش صاف همون جائی واسته که باید واسته .
با این کارش ، پدر ، یه عمر ، صاف و شق و رق ، درست همون جائی وامی سته که باید .
مادرا ، با آرنج ِ همون دستی که داره این همه کارو با هم می کنه ، چمدون ام می پان ، سر نخوره یه وقتی .
اون وقت ، این دستا ، یکی رو تربیت می کنن ،که تازه مادر که شد ، با دو تا دست قرضی ِ اضافه ، زیر آبی بره .
شماره ی پاهاشون ام فرق می کرد آخه .
7.5.88
به س.م ، که یک نگاه افاقه می کردمان به تاریخ هشت ، و یک
آن روز ها از سر بالائی درکه به درک نمی رفتند.
آن روز ها صدای رود ، صدای مرده بطری ها را می برد پائین . روز های یک هفته ی مخمل کبریتی و پاچه گشاد .
ذوق پالتوهائی که سینه های کال ِ هنوز را می قوساند ، خاکستری دوزیده .
عطش ، سر تا سر ِ ولی عصر را پاکت های خانواده ی نی زده می شد ، عطش ، قهقهه می شد .
ان شب ها پسته و آجیل ، وقتی همه خواب بودند ، فردایش تعریف ِ صدای چریدن داشت .
نمی دانم ، نبودم ، که خون از گوش ِ پدر بر گرفته بودی ، انگار
عکس اتاق ِ سوخته ، یادمان ماند تا توی آسانسور ِ آن بالای معراج ِ آتی ساز ، آن بالاکن ِ پرواز را به سفر ِ آتی ، ساخته ای آیا ؟
آن روز ها قرارمان تاریخ ِ همه هشت بود . یادت مانده آیا ؟
25.5.88
دوستم " نفت "
كاش از سفره ي ما بر مي رفت
با هيچ جهاز هاضمه اي نمي سازد
قاتوق چرك
2.4.88
متن ِ ایمیل به موسوی:
شهر شده کلاس زنده و جاری ِ فرهنگ عامه
حس ِ " وای بر پای بست "
اما ی ِ" بالاخره باید گذار کرد و صبر و حتی گاهی انتخاب هم.
آن هم از نوع هر چهار سال در میان اش "
شک ِ " ... "
تغییر ، تربیت نسل هاست و من چشمم به تیراژ ِ انتشاراتی ها
دنیا مقدم راد
21.3.88
نصفه شبه و یه هفته ست بعد از اجرا ی هیچ معلوم نیست که ، دست به نوشتن که نبردم هیچ ، از جمجمه ام بیرون نیومدم
شاید با ناخود آگاه ام عهد کرده باشم که دیدار به نمایش نگاره
نه با زغال ، نسبت خویشاوندی دارم ، نه به کنته ، تعصب
آدم کوچولوی ته دلمم هیچ نظر خاصی در هیچ موردی نداره
دور ترین افق ای که برای زندگیم قائلم ، شاید همین چای روی میزم باشه که بخارش برام یه تهدیده
فصل مهر و مهریا م که از سر گذشت... ، آدمیزاد بالاخره یه روزی ، یکی از یا های زندگیشو انتخاب می کنه
15.10.87
dodo