تبليغاتX
دنیا مقدم راد
وبلاگ شخصي

در شب ِ بی بدیل ِ آنا آخماتوا و رویای خاطره ی خانه

پشت ِ در و می اندازم

کلیدو سه بار حد اقل سه بار توی قفل می چرخونم

و منتظر می شینم که سکوت

به آبی ِ گرگ و میش

اجازه ی واکنش با رنگ ِ زرد ِ ملایمِ پرده ها رو بده

این بهترین سریال ایه که یه زن با یه پیراهن ِ نازک ، قبل از شروع ِ زندگی

هر روز می تونه دنبال کنه ...

23.1.88

+ نوشته شده در  2009/9/12ساعت 8:47 PM  توسط donyamoghaddamrad  | 

سلام جناب ، که توی یه آن ، شخصیت ، لَنگ ِ حوادث ، یا بلعکس موند

سر ِ ظهری که با اون توپ ِ پر می رفتم تو ، هر چی اون بیرون بود ، حتّی برگ های خشکِ توی جوب که با باد صدا می دادن ، یا موتوریه که خاک بر سرش کنن ، وحشی به خاطر ِ تک چرخ ای که زد ، عقده ای ، از زیر ِ کلاه ریختشم معلوم نبود که آدم بخواد بارش کنه ، که من دیگه هیچی ندیدم .

البته بجز ستاره ها و شهاب سنگ هائی که تو سرم به هم می خوردن که خورده ریز های نورانیشون از چشم هام بیرون بزنه ، تا وقتی بازشون می کنم ، بماند که می فهمم تخت ، تختِ خودم نیست ، دومین چیزی که می بینم تیله های خرّم ِ تو باشه .

آخه چشم ، فقط به چشمه که ستاره بارون می شه . تازه بارونش هم بند می آد وقتی صدای چکّه چکّه ی توی دلت ، خبرشون می کنه انگار ، از پشت ِ سر ، با یه لباس ِ سیاه ، با یه داس یا یه چیزی شبیه ِ بی سیم .

آره ، سر ظهری که با اون توپ پر می رفتم تو ، یعنی مشایعت می شدم به داخل ، هر چی اون بیرون بود ، از عوامل ِ بد بختی ِ من بود . آخه تو رفتن ، زوری بود

1.86

+ نوشته شده در  2009/9/12ساعت 8:42 PM  توسط donyamoghaddamrad  | 

دختر کفش ِ ننشو می پوشه

 

چمدونو هل داده بود که بچسبه به پنجره ی ماشین و نشسته بود ،که دخترش بتونه پهلوش بشینه و همینطور که راننده ، لعنت خدا و مسافراشو برای خودش می خرید ، با آرنجش حواسش به چمدون ام بود که بر نگرده .

پرسیده بود دختر : (( راحتی مادر ؟ ))

و با سر اشاره کرده بود و دختر فهمیده بود : انقدری که لازم نیست بپرسی .

و دوباره سکوت شلاق شده بود و باد ، هیهات ِ روزهای رفته ، که آقا شیشه رو کشیده بود بالا.

آخه می شه . چمدون که تو ماشینی باشه ، سکوتای بعد ِ چند کلام آ ، شلاق می شه اگه چشما درختارو دریابن ، بخصوص که شیشه های ماشین تمیز باشن ، که دیگه هیچی .

جاده ها تا اونجا که چشم کار کنه قصه می گن ، بستگی به ماشینشم داره .

بشه شیشه رو بدی پائین یا نه ؟

باد تو صورتت بخوره ، موهاتو به هم بریزه یا نه ؟

رقص ِ موها رو روی پیشونی یا تو چشمت حس کنی یا نه ؟

جات تنگ باشه ؟ بغل دستی ات کی باشه ؟

کمک فنر ها و صدای موتورا ام قصه ش فرق می کنه و حکایتاش .

***

مادر ، عادت داره ، دست چپشو که روی صندلی جلوئی می ذاره ، با انگشتاش بازی کنه که انگشترش صاف همون جائی واسته که باید واسته .

با این کارش ، پدر ، یه عمر ، صاف و شق و رق ، درست همون جائی وامی سته که باید .

مادرا ، با آرنج ِ همون دستی که داره این همه کارو با هم می کنه ، چمدون ام می پان ، سر نخوره یه وقتی .

اون وقت ، این دستا ، یکی رو تربیت می کنن ،که تازه مادر که شد ، با دو تا دست قرضی ِ اضافه ، زیر آبی بره .

شماره ی پاهاشون ام فرق می کرد آخه .

 

                                                                                      7.5.88

+ نوشته شده در  2009/9/12ساعت 8:41 PM  توسط donyamoghaddamrad  | 

به س.م ، که یک نگاه افاقه می کردمان به تاریخ هشت ، و یک

آن روز ها از سر بالائی درکه به درک نمی رفتند.

آن روز ها صدای رود ، صدای مرده بطری ها را می برد پائین . روز های یک هفته ی مخمل کبریتی و پاچه گشاد .

ذوق پالتوهائی که سینه های کال ِ هنوز را می قوساند ، خاکستری دوزیده .

عطش ، سر تا سر ِ ولی عصر را پاکت های خانواده ی نی زده می شد ، عطش ، قهقهه می شد .

ان شب ها پسته و آجیل ، وقتی همه خواب بودند ، فردایش تعریف ِ صدای چریدن داشت .

نمی دانم ، نبودم ، که خون از گوش ِ پدر بر گرفته بودی ، انگار

عکس اتاق ِ سوخته ، یادمان ماند تا توی آسانسور ِ آن بالای معراج ِ آتی ساز ، آن بالاکن ِ پرواز را به سفر ِ آتی ، ساخته ای آیا ؟

آن روز ها قرارمان تاریخ ِ همه هشت بود . یادت مانده آیا ؟

25.5.88

+ نوشته شده در  2009/9/12ساعت 8:31 PM  توسط donyamoghaddamrad  | 

هي ..ار هي اين خاك شعله ور نبود

دوستم " نفت "

كاش از سفره ي ما بر مي رفت

با هيچ جهاز هاضمه اي نمي سازد

قاتوق چرك

2.4.88

+ نوشته شده در  2009/6/24ساعت 3:16 PM  توسط donyamoghaddamrad  | 

متن ِ ایمیل به موسوی:


شهر شده کلاس زنده و جاری ِ فرهنگ عامه

حس ِ " وای بر پای بست "

اما ی ِ" بالاخره باید گذار کرد و صبر و حتی گاهی انتخاب هم.

آن هم از نوع هر چهار سال در میان اش "

شک ِ " ... "

تغییر ، تربیت نسل هاست و من چشمم به تیراژ ِ انتشاراتی ها



دنیا مقدم راد

21.3.88


+ نوشته شده در  2009/6/11ساعت 10:11 PM  توسط donyamoghaddamrad  | 

Entry for June 11, 2009 magnify

+ نوشته شده در  2009/6/11ساعت 2:29 PM  توسط donyamoghaddamrad  | 

Entry for January 05, 2009
Entry for January 05, 2009 magnify

نصفه شبه و یه هفته ست بعد از اجرا ی هیچ معلوم نیست که ، دست به نوشتن که نبردم هیچ ، از جمجمه ام بیرون نیومدم

شاید با ناخود آگاه ام عهد کرده باشم که دیدار به نمایش نگاره

نه با زغال ، نسبت خویشاوندی دارم ، نه به کنته ، تعصب

آدم کوچولوی ته دلمم هیچ نظر خاصی در هیچ موردی نداره

دور ترین افق ای که برای زندگیم قائلم ، شاید همین چای روی میزم باشه که بخارش برام یه تهدیده

فصل مهر و مهریا م که از سر گذشت... ، آدمیزاد بالاخره یه روزی ، یکی از یا های زندگیشو انتخاب می کنه


15.10.87

+ نوشته شده در  2009/6/8ساعت 2:10 PM  توسط donyamoghaddamrad  | 

Entry for March 21, 2009 magnify

چيزي مي گويم , چيزي مي شنوي ,,

بهشت همانی ست که تو ترکش می کنی ,,,

+ نوشته شده در  2009/6/8ساعت 2:5 PM  توسط donyamoghaddamrad  | 

dodo

Entry for April 01, 2009
Entry for April 01, 2009 magnify
از خلال ِدر نیمه باز

در هنوز نه تاریک روشن ِ پنج صبح

روشنایی نازک اتاقی نگاهم را برای لحظه ای می قاپد

نه
 
نه
نه
کف پایی می بینم که صاف است.
87.1.12
+ نوشته شده در  2009/6/8ساعت 2:3 PM  توسط donyamoghaddamrad  |